تبلیغات
* چشم های بارونی *





حرف آخر... [عاطفی , ]

هنگامی که مردم مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همگان بدانند که سیاه بخت بودم ...

روی قلبم تکه یخی بگذارید تا به جای دوست برایم گریه کند ...

چشمهایم را باز بگذارید تا بداند که همیشه منتظرش بودم اما هرگز نیامد...

و در آخر:

دستانم را ببندید تا بدانند که خواستم

                                                       اما ...

                                                                     نتوانستم



نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه 13 خرداد 1388 و ساعت 12:56 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[عمومی , ]

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم... از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم... من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم... تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم... شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم...

نوشته شده توسط بارون در شنبه 30 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

مردن شده واسم آرزو..... [عاطفی , ]

برای من شکسته دعا کنید بمیرم

دست شبها رو تو این تاریکی بگیرم

بروم با تاریکی به عمق سیاهی

رسم به نقطه اشک وتلخی وتباهی

وقتی تنم شکستو روحم به معراج رسید

وقتی گور سرد تنم در خود کشید

جشنی بزرگ برای مرگم به پا میکنم

همه دلشکسته ها رو میگم و صدا میکنم

میگویم بیان و مردن یه عاشق را ببینند

به عزای مرگ یه عاشق شکسته بشینند

در دم گویم من رفتم فراموشم کنین

در کفن سیاه بپیچینم سیاه پوشم کنین

در دنیا دست نوازشگرغم بر سرم بود

شلاق سرد بی کسی بر پیکرم بود

در خودم در هر لحظه میزدم فریاد

که نفسم بریده تنم فرو مرده در باد

کسی نشنید فریاد این تن در هم شکسته

کسی ندید مردن این تنهای از هم گسسته

چگونه امید به ماندن در این دنیا ببندم

چگونه با اشک حلقه زده در چشم بخندم

نه امید به ماندن دراین دنیا جفا نیست

دردلم به یک لحظه ماندن رضا نیست

شکستم،گسستم،آب شدم و از هم گسیختم

بدون شکی در دل رفتم و از زندگیش گریختم



نوشته شده توسط بارون در شنبه 30 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

 این شقایق با نگاهی سرد نیز پرپر می شود



نوشته شده توسط بارون در شنبه 8 مهر 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

...... [عاطفی , ]

تنها تر ار باد و باران

                    غمگین تر از ابر وطوفان

                                   مانده به راه مرگ

                                                تنهاترین چشم گریان

 

 



نوشته شده توسط بارون در دوشنبه 3 مهر 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

.... [عاطفی , ]

.

عشق تنها با اشک سخن می گوید...



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

رفت... [عاطفی , ]

باد بر خلوت من میرقصید

آفتاب از گذر دهکده پایین میرفت

آن صدای بودن

آمد اما نفسش گرم نبود

روحش از خنجر تنهایی بی زخم نبود

نفسش گرم نبود

به نگاه سرد لعبتکی

هیچ سرگرم نبود

خوبتر میدانست

از زمین خاک به همراه نداشت

در دلش خارو خسی راه نداشت

به گمانم که بجز عاطفه وسواس نداشت

....

فرشی انداختم اما ننشست

دردها را خندید

شیشه بغض من از طعنه این خنده شکست

اشک بر گونه مهتاب نشست

ساعتی هیچ نگفت

لحظه هارا میدید

درد را ژرفتر از شاعر ها میفهمید

از کنارم رد شد

سبز ٬ آرام ٬ به پهنای صداقت آبی

بهتر از خرمن گیسوی شب مهتابی

گام بر جاده دانایی خود بر میداشت

و دلش تنها بود

و میان همه خاطره هایم گم شد

...

رفت

اما نفسش گرم نبود

خواب در چشم دل من میدید

بیشتر میفهمید

و به همراه نبرد

آرزویی که تبرک میکرد

و چه راحت خندید

که بمان این سو تر

خاکیان را به زمین ماندن و تنها بهتر

رفت

انگار دلش تنها بود

و میان همه خاطره هایم گم شد

.....

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

من... [عاطفی , ]

من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره این منم که خوبیاموکسی هرگز نشناخته اون که در راه رفاقت همه ی هستی شوباخته هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قدرسر سوزن به وفا نکردیم عادت...



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

..... [عاطفی , ]

زندگی شهد گل است که زنبور زمان می خوردش و آنچه می ماند عسل خاطره هاست



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

باید... [عاطفی , ]

همیشه نخواهیم باران باشیم

برای باریدن

گاهی باید مثل زمین بود

با آغوشی باز برای باران

...

نخواهیم همه دنیا برای ما باشد

بهتر است

گاهی همه ما برای دنیا باشد

گاهی باید فقط خواهش بود

...

یک خواهش مجسم

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

برو... [عاطفی , ]

 

اگه میخوای بری برو،از تو دوباره میگذرم نگاه به گریه هام نکن،من از تو بی وفاترم تو اشتباه عمرمی،که دیگه تکرار نمیشی ایندفعه دیگه برنگرد،تو واسه ما یار نمیشی نه غم میخوام نه خاطره،فقط بذار رها بشم تو این غریبی نمیخوام،مجنون قصه ها بشم از توی قصه هام برو،دیگه تو فکر من نباش تموم کن این قائله رو،نمک رو زخم من نپاش همیشه بی گناه تویی،همیشه تقصیر منه! نگاه بی وفای تو ،همیشه طعنه میزنه بازم «بارون»می بخشتت،این اشتباه آخره گذشتم از گناه تو،ولی خدا نمی گذره!



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

با توام.... [عمومی , ]

........هرگز اشتباه نکن........

..........اگر اشتباه کردی تکرار نکن..........

..............اگر تکرار کردی اعتراف نکن ............

.......................اگر اعتراف کردی التماس نکن..................

..........................اگه التماس کردی دیگه زندگی نکن.........................



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

:.....: [عاطفی , ]

وقتی امروز باران بارید از ته دل فریاد زدم اما كسی فریادم و نشنید

جز آن قطره های خالص باران

عشقی كه از آسمان بر زمین میچكید

ساعتها بی اختیار زیر بارش باران ایستادم زمان از یادم رفته بود

باران

بند آمده بود و من هنوز خسته نبودم و

و شادتر از قبل فریاد میزم

آری

اسمان را دوست دارم



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

مسافر... [عاطفی , ]

 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشای قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری من که خودم میدونم که تو چقدر صبوری غصه نخور مسافر بازم میای به زودی ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند چهاردهم بر می گردی،تولده باز بخند غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی روزی که پیش«بارون»بمونی

 

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

.... [عاطفی , ]

 

 

 

همیشه توی یه ارتفاعی از جو . دیگه ابری وجود ندارد !‌اگه یه وقتی اسمون دلت ابری بود بدون به اندازه كافی اوج نگرفتی

 



نوشته شده توسط بارون در شنبه 25 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

موندم سر دوراهی؟؟؟ [عاطفی , ]

از بس بزرگ و پاکی دریا پیشت حبابه

از وقتی تو می تابی مهتاب شبا تو خوابه

از بس تو مثل گلی عمر گلا کوتاهه

هرکی اینو ندونه ٬اسیر اشتباه

خورشید دلش نمی یاد روزا دیگه بتابه

تا هستی روش نمی شه ٬حق داره بی گناهه

از بس بزرگه اسمت قلب ادم می لرزه

بهار به خاطر تو٬ تازه و پاک و سبزه

فقط اینو می دونم هرکی تو رو ببینه

میگه که داشتن تو به عالمی می ارزه

واسه نگاه نازت نمیشه قیمت گذاشت

نمیشه عشق تو رو به پای قسمت گذاشت

از بس نگات عجیبه عین یه دنیا رازه

من دیوونه اما ٬چشام پر نیازه

از بس مقدسی تو پاییز پیشت خم میشه

برگاش فقط می ریزه٬ عمر گلاش کم میشه

بهشت اگه رد نشی تو از کنار باغاش

تا چشم به هم نزاشته عین جهنم میشه

از بس زلاله قلبت میشکنه مثل چینی

موندی میون یه مشت٬ ادمای زمینی

برق چشای نازت اینو به من نشون داد

هرجای دنیا باشی فرشته ای ٬همینی

هرچی که می نویسم ٬پیش تو کم میارم

به خاطرت می میرم ٬به خاطرت می بارم

به جز یه صندوقچه که٬اینجا بهش می گن قلب

برای هدیه دادن چیز دیگه ندارم

افتاب اگه می تابه یه وقتا اشتباهی

یا اگه ماه می ندازه به اسمون نگاهی

اونا می یان یه لحظه روی تو رو ببینن

بزار پای عاشقی یا پای بی گناهی

موندم سر دو راهی تو خورشیدی یا ماهی



نوشته شده توسط بارون در سه شنبه 21 شهریور 1385 و ساعت 05:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است

 قدر یک شب هم شده از او پرستاری کنید



نوشته شده توسط بارون در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

خداحافظ... [عاطفی , ]

 

 

میروم ولی چشمانم را با خود نمی برم چون با آنها ساعت ها به تو نگاه کرده ام

میرم ولی دستانم را با خود نمی برم چون با آنها صفحه ها برای تو نوشته ام

میروم ولی پاهایم را با خود نمی برم چون با آنها کوچه ها و خیابان ها سایه به سایه ی

تو رفته ام

میروم ولی مغزم را با خود نمی برم چون با ان ثانیه ها و ثانیه ها به تو فکر کرده ام

می روم ولی قلبم را با خود نمی برم چون با ان هر روز به عشق تو تپیده ام

میروم ولی جسمم را با خود نمی برم چون هر پارچه از ان یاد

آور توست

میروم من و روحم، تک و تنها

خداحافظ



نوشته شده توسط بارون در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

::: [عاطفی , ]

 می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی اما نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه



نوشته شده توسط بارون در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 06:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

؟؟؟ [عاطفی , ]

من از تنهایی اشباعم لبریزم؛ غروبی سرد و غمگینم پاییزم؛ دلم دل نیست دریا نیست مرداب است ! که موجی هم سراغش را نمیگیرد ! که نوری هم به رخسارش نمیتابد ! نه شوق زیستن دارد، نه میمیرد؛ تو ای دریا مرا در خویش پنهان کن به موجی مرا امروز مهمان کن دلم دل نیست دریا نیست مرداب است ! مرا چون موج دریایی خروشان کن تو ای همسایه در من زندگی سازی برایم مثل آغازی ؛ یکی در گوش من انگار میگوید گلی امروز در مرداب میروید!!!

                                            آیا امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط بارون در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 05:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

بی قرارم... [عاطفی , ]

وقتی چشمام پر اشكه وقتی قلبم بی قراره
وقتی پابه پای ابرا چشم من بارون می باره
وقتی مثل یه پرنده میرم و گوشه می گیرم
وقتی با نبودن تو توی هر لحظه می میرم
با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من یه ماهی تو یه دریا تو كه نیستی

 بی قرارم بی قرارم

وقتی خواب تو می بینم خواب عاشقونه ی تو
وقتی كه قطره ی اشكو می بینم رو گونه ی تو
وقتی قلب عاشقم رو پیش پای تو می ذارم
وقتی كه بلور اشكو واسه تو هدیه می یارم
با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من یه ماهی تو یه دریا تو كه نیستی بی قرارم
تو كه نیستی تو كه نیستی قلب عاشق بی قراره
آرزوی تو رو داشتن باز تو رو یادم می یاره
تو بدون كه بی تو هرگز شب من سحر نمی شه
جز تو چشمام واسه هیچكس نمی باره تر نمی شه
هنوزم حس نیازت از تو قلب من نرفته
كاش بدونی كاش بدونی زندگی بی تو چه سخته



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

:::: [عاطفی , ]

اگه میخوای عاشق بشی ،

 عاشق كسی بشو كه قلب بزرگی داشته باشه

تا مجبور نباشی

برای اینكه تو قلبش جا بشی

خودت رو كوچیك كنی...

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

..... [عاطفی , ]

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با، بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماس می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن برو، باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
 

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

::: [عاطفی , ]

شبی از پشت یك تنهایی نمناك ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم . تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم . پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس ، تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم و تو در باغ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی . و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم . همین بود آخرین حرفت . نمی دانم چرا رفتی ... ؟ نمی دانم چرا ... ؟ شاید خطا كردم و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ... ؟ تا كی ... ؟ برای چه ... ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد . كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد . و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد ... كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ...



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

کاش.... [عاطفی , ]

کاش می تونستم از این کالبد تکراری وجودم خارج شم ، بشم نور ، بشکنم ، نفوذ کنم به درونت ، بشم جزئی کوچیک از روح بزرگت ...



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 07:09 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

دکتر شریعتی... [عاطفی , ]

...هر کس که انسان تر است از آنچه هست ، بیشتر در خود نیاز احساس می کند؛ زیرا انسان به میزانی که برخوردارتر است انسان نیست، بلکه انسان به میزانی که خود را نیازمند تر احساس می کند انسان است...

                                                              



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 9 شهریور 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

باز دوباره امشب.... [عاطفی , ]

باز دوباره امشب

...اشك...  

امانم نمیدهد

 خدایا

به فریاد

 چشمان بارانی ام

 برس



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 9 شهریور 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

؟؟؟ [عاطفی , ]

من تو را تا بینهایت می پرستیدم ولی هرگز نفمهیدی
التماست کردمو در خود شکستم غرورمو بازم نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری
؟؟؟

 



نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 08:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

اگر... [عاطفی , ]

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام این سالها كنار ِ من بودی!
كنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سكوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عكس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
 

پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 08:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

کاشکی... [عاطفی , ]

کاشکی دنیا واسه یک شب
واسه یک شب . مال من بود
کاش نگات به هر کی جز من
واسه یک شب غدقن بود
چی میشد خواب من و تو
به حقیقت بشه تعبیر
چی میشد جدایی ها رو
نذاریم به پای تقدیر
چی میشد بی التماسم
واسم از عشق میخوندی
چی میشد دلت میخواست تو
همیشه پیشم میموندی
اگه اون چشمای نازت
یه ضریحی داشت طلائی
اونقده دورش میگشتم
که نشه پیداش جدایی
یادگاری مینوشتم کاش رو گلبرگای قرمز
مینوشتم عزیزم هر جا باشم بی تو هرگز



نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

گریه کن... [عاطفی , ]

گریه کن جدایی ها مارو رها نمیکنند

آدما انگار برای ما دعا نمی کنند

گریه کن ....حالا حالاها باید از هم جدا باشیم

               بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم.....

گریه کن

منم دارم مثل تو گریه میکنم

     به خدای آسمونا گلایه میکنم

گریه کن

تو بختمون یه برف سنگین نیومد

این همه پرنده رد شد،مرغ آمین نیومد!!!!!!!!!

     گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت

دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت......

                 گریه کن،فکر کن دلیلی ندارم

                                         فقط همین.............

واسه فاصله ای که از آسمونه تا زمین

               گریه کن سبک میشی.....

روزای خوش یادت میاد

گرچه تو تقویممون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای رویایی که قسمت نمیشه

یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمیشه ..........

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد.....

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن برای اولا که عاشقونه بود

        حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود

                گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

     توی بارونی ترین ثانیه ها ، حرفتو بزن

گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه

                          فدای گریه کردنت .......

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط بارون در شنبه 4 شهریور 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

عشق... [عاطفی , ]

عشق محبتی جاودانه در دست من و توست

جلوه عشق لبخند است

که هیچکس از بخشش ان فقیر نمیشود



نوشته شده توسط بارون در شنبه 4 شهریور 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

خیلی سخته... [عاطفی , ]

 

 

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو

زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اگه عمر جادوی عشقت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

خیلی سخته توی پائیز با غریبه آشنا شی

اما وقتی که بهار شد

یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا

ببینی روز شد دوباره



نوشته شده توسط بارون در شنبه 4 شهریور 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

روزی... [عاطفی , ]

 

 

روزی مرا ترک خواهی کرد

وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند

روزی تصویر مرا خواهی برد

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.

من روزی تو را در انزوای خویش

زمزمه خواهم کرد

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد

و با تمام غرور

از جدایی شکست خواهم خورد

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد..

تو

روزی از من دور خواهی شد

همچو برگی از درخت

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من خواهی نشست

و من روزی با هر آنچه از من برده ایی

بی تو به تنهایی

در سوگواری عشقمان خواهم گریست



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 2 شهریور 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

رسم زندگی... [عاطفی , ]

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 2 شهریور 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

:::: [عاطفی , ]

من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش فریاد را می پرستم بخاطر

انتقام گمگشته در عصیانش پائیز را می پرستم بخاطرعدم احتیاج اعتنایش به

بهار آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش...که شب ناپدید می شود

تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد. زندگی : ایده آل

من است ومن آن را تقدیس می کنم به خاطر این که روزی هزار بار نابودش

می کنند اما نمی میرد



نوشته شده توسط بارون در شنبه 21 مرداد 1385 و ساعت 08:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

 

بی سایه تر از خویش حضوری ندیده ام
حق دارد افتاب قبولم نمی کند



نوشته شده توسط بارون در جمعه 20 مرداد 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

با توام... [عاطفی , ]

نمینویسم چون میدونم هیچ گاه نوشته هایم را نمیخوانی ...حرف نمیزنم چون میدانم هیچ گاه حرف هایم را نمیفهمی ...نگاهت نمیکنم چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی ...صدایت نمیزنم زیرا اشک های من برای تو بی فایده است ...فقط میخندم چون تو در هر صورت میگویی من دیوونه ام... 



نوشته شده توسط بارون در چهارشنبه 18 مرداد 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

گریه میخواد... [عاطفی , ]

اون كه رفته

             دیگه هیچوقت

                             نمیاد

                                 تا قیامت

                                         دل من

                                               گریه میخواد

                                                           گریه میخواد

                                                                        گریه میخواد



نوشته شده توسط بارون در جمعه 13 مرداد 1385 و ساعت 07:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

بمان... [عاطفی , ]

به آسما نی ترین حس شاعرا نه ام

گفتم بمان که باز دلم در هوای توست

در این کویر خسته فقط رد پای توست

لبریزم از عطش که تویی آن زلال ناب

برمن ببار ای که دلم مبتلای توست

با من غریبگی نمی کند آهوی چشم تو

وقتی تمام دشت دلم آشنای توست

تنها صدا که می بردم تا تمام عشق

تا اوج لحظه های غزل این صدای توست

یک جرعه از تو را به تمنا نشسته اند

صد مثنوی و شعر و ترانه که جای توست

وقتی که نوبت دل من با تو می رسد

بی شک تمام هستی من زیر پای توست



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 12 مرداد 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

::: [عاطفی , ]

چشمان معصوم و مهربانت را که نا خودآگاه هر روزمیهمان می‌شود به خانه تنهای دلم، چنان با شوق می‌نگرم که اشک هم تاب ایستادن پشت دربهای خسته پلکهایم را ندارد و میدود میان تمام لحظاتی که من و تو هستیم  و او كه نظاره گر ماست...



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 12 مرداد 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

کجایی؟؟؟ [عاطفی , ]

تو همون حس غریبی كه همیشه با منی

تو بهونه ی هرعاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری توو دلای ناامید

مث دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت وكور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با توام با تو كه گفتی تكیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی

مث لالایی بارون تو كویر بی صدایی

تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی

توهمون حس غریبی كه همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری توو دلای ناامید

مث دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو كجایی تو كجایی



نوشته شده توسط بارون در دوشنبه 9 مرداد 1385 و ساعت 06:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

.تنها راه مسلم برای عبرت گرفتن

.از دردی که خودت چشیدی ، فرو نشاندن

.ان درد از دیگری است.

 



نوشته شده توسط بارون در دوشنبه 9 مرداد 1385 و ساعت 06:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

.... [عاطفی , ]

Live decently,fearlessly,joyously and do not forgrt

in the long run it is not years that your life but the

life in your years that counts

 

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 8 مرداد 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

بهترینم ای تنها بهانه ی بودن.... [عاطفی , ]

خوب من برگرد و بدان که اگر برنگردی زخمهایی که بر قلب نازکم خورده اند مرهمی ندارند . بدان که با بودن تو هرگز سراغ قبله ی نیازم نمی روم . بدون تو هرگز گلهای رزی که برایم به یادگار گذاشتی را نمی بویم . بدون تو هرگز به خدا نمی گویم من هم خوشبختم . بدون تو هرگز به ستاره لبخند نمی زنم . بدون تو هرگز اشک چشمانم بند نمی آید. بدون تو هرگز منتظر قاصدک نمی مانم . بدون تو هرگز به سازم دستور نواختن نمی دهم . بدون تو هرگز خورشید را نمی خواهم که بتابد . نسیم را نمی خواهم که بوزد . باران را نمی خواهم که ببارد . آتش را نمی خواهم که بسوزاند . قناری را نمی خواهم که بخواند . بدون تو هرگز هوا را نمی خواهم که زنده بمانم

 

 



نوشته شده توسط بارون در یکشنبه 8 مرداد 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

.... [عاطفی , ]

 

وقتی سقف زندگی انقدر پایین بیاید که ناگریز از زیستن بود

مرگ زیباترین پله صعود است .

 

 



نوشته شده توسط بارون در شنبه 7 مرداد 1385 و ساعت 06:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

؟؟؟ [عاطفی , ]

 

 

روزی گذر کردم از بیابانی
.دیدم روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم:باید صبر کند
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتراست
برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم.
انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم



نوشته شده توسط بارون در پنجشنبه 5 مرداد 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

ممكنه كسی رو كه باهاش خندیدی خیلی راحت از یاد ببری..

.اما هرگز...هرگز نمی تونی كسی رو كه باهاش گریه كردی فراموشش كنی...



نوشته شده توسط بارون در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

خدایا... [عاطفی , ]

پروردگارا...

دعا نمی کنم تا مرا از خطرها در امان داری

اما یاری ام کن تا مردانه با خطرها پنجه در افکنم

التماس نمی کنم تا جانم را از رنج رهایی بخشی

اما یاری ام کن تا رنج را به زانو در آورم

در آوردگاه زندگی هیچ سپاهی نمی جویم

اما یاری ام کن تا پای جان بجنگم

نخواه که بزدلی باشم تا در موفقیت ها تنها ترحم تو را احساس کنم

بگذار تا شکست خورده ای باشم که تو یاری اش می کنی...



نوشته شده توسط بارون در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 06:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

::: [عاطفی , ]

در انتظار اشک هایم مباش زیرا که این بار اشک هایم را در خفا خواهم ریخت

 اشکهایی که ریشه اش نه از وفای توست ، اشکهایی که در پی جفای توست

نوشته شده توسط بارون در دوشنبه 2 مرداد 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

روزی... [عاطفی , ]

روزی مرا ترک خواهی کرد


وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد
از آسمان آبی مرا خواهی گرفت
ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند
روزی تصویر مرا خواهی برد
و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.
من روزی تو را در انزوای خویش
زمزمه خواهم کرد
و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد
و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند
روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد
و با تمام غرور
از جدایی شکست خواهم خورد
و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد..
تو
روزی از من دور خواهی شد
همچو برگی از درخت
با دست نسیم خواهی رفت 

و در جایی دور از من خواهی نشست


و من روزی با هر آنچه از من برده ایی
بی تو به تنهایی
در سوگواری عشقمان خواهم گریست.


نوشته شده توسط بارون در شنبه 31 تیر 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

کجا؟... [عاطفی , ]

 

دردی اگر داری و هم دردی نداری

با چاه آنرا در میان بگذار

با چاه

غم روی غم انداختن دردی است جانکاه

این را بگفتند ،

اما نگفتند گر دوستان در چاه فکندندت

دردت را کجا فریاد خواهی کرد؟؟؟



نوشته شده توسط بارون در شنبه 31 تیر 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

... [عاطفی , ]

 

goft digar to ra nemikhaham boro ,,,,,,,negahash kardam goft negaham makon digari ra mikhaham ,,,,,,,,,,,,,,,,,sokoot karadm goft harf bezan magar nemigooyi doostam dari????????????harf zadam goft nemikhaham sedayat ra beshnavam ............................sokoot kardam goft to maghroori .................geristam goft ba geryeat maghloob nemishavam...................khandidam goft tanhayam bogzar hich vaght doostat nadashtam ...............be yadash avaradam gozashte ra faryad zad boro boro .....................aknoon miravam vali nemidanam chera

 

 

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

..... [عاطفی , ]

 

 

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن.

 بهت قول نمی دم که ساکتت کنم.. .

ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

کی؟؟؟ [عاطفی , ]

کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده برگردم؟

  چراغ های رابطه خاموشند و جاده تاریک وناتمام .

  فریاد پشت سکوت دست وپا میزند.

  فریاد خوب میداند که اگر خودش باشد هزاران فریاد

 سکوتش میکنند.

 فریاد تلاشی شفاف میکند ولی باز مثل تمام همیشه های

 سنگین حسرت می ماند و جاده ای  بی انتها ...



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

انتظار.. [عاطفی , ]

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه... زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت. پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها مدفون است. حتی اگر بدانم که به سوی من باز نمی گردی بازهم به انتظارت می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

.... [عاطفی , ]

از عشق فقط وصل و رسیدن خوش نیست

عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

محبت.. [عاطفی , ]

نام تو را اورده ام دارم عبادت می کنم گرد نگاهت کشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست دیگری دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم رفتم کناره بنجره دیدم تو را با بگذریم چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که باور کنی دارم محبت می کنم.

نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

بدان... [عاطفی , ]

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

:...: [عاطفی , ]

If you are not part of solution

 You are part of problem



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

آه... [عاطفی , ]

آه از آن روزهای پاییزی

که می آیند تا بمانند

آه از این عبور بی فرجام


وقتی نیستی برای ماندن

بهتر که روزها هدر شوند

و لحظه ها بمیرند

وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود

بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

همین... [عاطفی , ]

برای من و برای ادامه ی زندگی چیزخاصی لازم نیست یک اتاق کوچک چند کتاب کمی طناب و  یک دوست خوب خوب خوب که از زیر پای من چار پایه را بکشد...

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 07:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

::؟؟ [عاطفی , ]

 

 

امشب بازهم در کوچه باغهای دل قدم می زدم عطر گلهای تنهایی در مشامم پیچید.

خود رامی بینم که در پشت حصار کهنه زمان جا مانده ام.رودهای سکوت جاری اند.خاموش می شوم.با کلمه ها نمی توانم تو را بیافرینم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم.

باران می بارد - چشم پنجره ها خیس است.

به ابرها اجازه نمی دهم که بین من و تو فاصله بیندازند.نور تو بالا و بالاتر میرود و من دستهایم را باز می کنم.دنیا چقدر کوچک است!

بی تو هوای چشمانم بارانی است.آنقدر تنهایم که حس می کنم حتی یاسهای باغچه هم از من رو بر میگردانند.......آنقدر احساس غریبی می کنم که حس می کنم خورشید نیز....

 گرما و طراوتش را از من دریغ کرده و مرا به سایه ها سپرده.......

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 06:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

؟؟؟ [عاطفی , ]

 

این آمد ، آن یكی رفت و ته مانده آن همه آمد و شد ،جز من نبود .سالی گذشت و به شدت معتقد شدم جز "من" برای من نیست .دریافتم ، معیار ارزش "من" است و حركت خارج از مسیر خواهش "من" نامعقول .
من اگر تو را می ستایم دلیلش "من" است ،نه تو .
چه نیاز"م" وجود تو باشد ،همین "من" را فدای هستی ات خواهم كرد ، نه به خاطر تو ، به خاطر "من".

تلخ است ، میتوانی زیبا ببینی اش ...

 

 



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

می توان... [عاطفی , ]

زندگی را می توان درغنچه ها تفسیر کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد
زندگی را پر ،زاحساس کبوترها نمود
کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد
هم چو شبنم چشم را درچشم شقایق ها گشود
طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد
زندگی را می توان در خلوت هر صبح دم
با وضوئی با دعایی با خدا تقسیم کرد



نوشته شده توسط بارون در جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

حرف آخر...

مردن شده واسم آرزو.....

...

......

با توام....

برو...

باید...

.....

من...

رفت...

....

مسافر...

:.....:

....


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

بارون(320)

موضوعات

عمومی(33)
عاطفی(289)

آرشیو

  خرداد 1388 (1)
  دی 1385 (2)
  مهر 1385 (2)
  شهریور 1385 (30)
  مرداد 1385 (15)
  تیر 1385 (86)
  خرداد 1385 (127)
  اردیبهشت 1385 (57)


لینکستان

پشت دریاها شهری است...

زندگی در محله عشق و شادی...

زحل مهربون...


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





rainy_eyes.Mihanblog.com